بیمه پاسارگاد (1997)

ترازو
نویسنده : علی نادری - ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠
 

 مثل امروز که از سرما مداد تو دستام می لرزه و مثل همین ترازو که سنگینی و نشون می ده ، حالا من خوب می دونم لرزیدن چه حسیه ، می دونم سنگینی بار زندگی رو دوشم حس کنم.

آخر یکی از آخرین روزهای گرم زندگی واسه من یه اتفاق افتاد که آخر روزهای خوب من بود.

مثل هر روز با شوق و اشتیاق می رفتم مدرسه ، آخه من درسم خیلی خوب بود و پدرم همیشه به من می گفت : دوست دارم دکتر بشی ، خوب درس بخون ، صبح همون روز که می خواستم برم مدرسه زودتر از همیشه بیدار شدم چون پدرم به همراه مادرم باید می رفتن یه مسافرت اجباری ، حال پدر بزرگم مناسب نبود و اونا شهرستان زندگی می کردن و کسی جز پدرم نداشتن ، پدرم یه جورایی به پدر بزرگم کمک می کرد تو هزینه های درمانش اما بیشتر وقتام نمی تونست نه اینکه نخواد آخه پدرم یک کارگر ساده بود ، صبح اون روزهیچ وقت یادم نمی ره نگاه های مهربون مادرمو ، هنوز مزه ی لقمه ی نون و پنیری که برام می ذاشت تو کیفم تا زنگ تفریح بخورم یادمه و پدرم که پول توجیبی بهم داد گفت: هرچی دوست داری واسه خودت بگیر ، اما نه من و نه اونا هیچ کدوم نمی دونستیم که این لحظه ها دیگه تکرار نمی شه نه برای من ، نه برای اونا .

ظهر مثل همیشه زنگ خورد ، منتظر بودم که مادرم بیاد دنبالم هرچی گذشت نیومد ، آخر دیدم یکی از همسایه هامون اومد ، اما نه مثل همیشه که خندان بود ، این بار یه بغضی توی گلوش بود و صداش لرزید و گفت : بیا بریم خونه ، پرسیدم مامانم پس کجاس؟

گفت: یه کاری پیش اومده واسش گفته من بیام ،رفتیم به سمت خونه ، هر چی به خونه نزدیک می شدم دلشوره هام بیشتر و بیشتر می شد ، همون خونه ای که تازه اجاره کرده بودیم.

بالاخره رسیدیم به خونه ، کاش نمی رسیدیم ، اتوبوسی که پدر و مادرم باهاش رفته بودن چپ کرده بود و ...

پارچه سیاه در خونه به من می گفت که رنگ روزای من قرار چه رنگی بشه ، حالا من نه کسی و دارم ، نه مدرسه می رم

 

برای زنده بودن این ترازو مونده که به این امید باشم یکی بیاد خودشو وزن کنه و یه پولی بده که از گرسنگی نمیرم ، اگر پدر بزرگم بیمه بود پدرم لازم نبود بره اونجا که ، اگر پدرم بیمه بود اگر اتفاقم می افتاد من درسمو می خوندم به آرزوش می رسیدم ، به جای این ترازو یه ترازو تو مطبم می ذاشتمو به سلامتی مردم کمک می کردم باهاش ، چه اگه هایی که کاش زودتر پدرم به فکر می افتاد و با خودش می گفت !

اگه می خوام پسرم دکتر بشه ،

اگه می خوام آینده خوبی داشته باشه و اگه ...

ببخشید هوا سرده و دیگه نوک مدادم داره تموم می شه واسه این که نلرزی واسه اینکه ... ،

بیمه باش فقط همین ، یه لحظه رو از دست نده ، فقط همین ، همین امروز ...

 

 

 

منبع : وبسایت حامی