بیمه پاسارگاد (1997)

داستان موفقیت مثبت اندیشی
نویسنده : علی نادری - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩
 

 آقای کنت بلانکارد وآقای اسپنسر جانسون نویسندگان کتاب معروف “مدیر یک دقیقه ای” پس از تالیف این کتاب تصمیم می گیرند که تعداد بیست هزار نسخه از آن را چاپ کنند و بدون تبلیغات، فقط از طریق شرکت خودشان آن ها را بفروش برسانند.
آنها در چاپ دوم تصمیم می گیرند که کتاب مدیر یک دقیقه ای را در سطح وسیعی از کشور بفروشند. به همین خاطر یک روز بعد از ظهر باهم قرار می گذارند تا یکدیگر را بببینند. در پی صحبت هایی که باهم در این باره می کنند آقای بلانکارد می گوید: توفیق این کتاب به دو امر بستگی دارد:
۱ – با تیراژ بالاتر بتوانبم آن را بفروشیم.
۲ – نام کتاب ما در ردیف پر فروش ترین کتابهای روزنامه ی نیویورک تایمز در آید.
در همین جا از دوست خود، آقای اسپنسر جانسون نظرش را این باره که فروش خوب به نظر او چند کتاب می باشد، می پرسد. آقای جانسون ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار فروش را به عنوان یک فروش خوب مطرح می کند. همان جا آقای کنت بلانکارد از او می خواهد که به فروش ۵۰۰ هزار کتاب فکر کند و همچنین او را متقاعد می کند که کتاب هایی با محتوای کم ارزشتر هم توانسته اند به فروشهای نزدیک به دویست و پنجاه هزار برسند، آنها در این گفت و گو زمان شش ماه را هم برای رسیدن به ردیف پر فروش ترین کتابها در نظر می گیرند. سپس جشن کوچکی ترتیب داده و یک شماره از روزنامه نیویورک تایمز را هم جلوی خود قرار داده و اسم کتاب خود را در لیست پرفروشترین کتابها تصور می کند .
درست فردای همان روز، آقای بلانکارد برای یک سخنرانی باید به شیکاگو می رفت. در راه رفتن به سمت فرودگاه با خود می اندیشد که نه تنها پانصد هزار کتاب را خواهیم فروخت بلکه آن را در فهرست پرفروشترین ها خواهیم یافت، کنت بلاکارد می گوید: “با این کار بطور ناخود آگاه، با نیروی تجسم و تصور جزء به جزء رویدادهایی را که به این تصورات عینیت می بخشید را مشاهده می کردم


پس از رسیدن به فرودگاه و سوار شدن به هواپیما در کنار کسی می نشیند که اتفاقا بسیار اجتماعی و خوش برخورد بود، آنها با هم شروع به صحبت می کنند، کنت بلانکارد از وی درباره کارش می پرسد، وی پاسخ می دهد نماینده ی فروش یک شرکت توزیع کننده کتاب است و کتابهای هفتصد و پنجاه کتابفروشی را تامین می کند. کنت بلانکارد که متوجه جریان در حال وقوع می شود از وی می پرسد: قاعدتاً نبایستی با این هواپیما سفر می کردی، این طور نیست؟
او حیرت زده می پرسد: تو از کجا می دانی؟ و در ادامه توضیح می دهد که در مورد بلیت خود با مشکلاتی مواجه شده بود و به اجبار پرواز خود را تغییر داده است. کنت بلانکارد به او می گوید: هیچ راه دیگری نداشتی مگر آنکه با این هواپیما سفر می کردی!
در واقع این نیروی تصور کنت بلانکارد بود که او را به این پرواز رسانده بود تا راهگشای او باشد. در آن جا بود که کنت بلانکارد برایش داستان کتابش را که قرار است پانصد هزار تای آن را طی شش ماه بفروشند و در ردیف پر فروشترین ها قرار گیرند، شرح می دهد. او متعجبانه به کنت بلانکارد می گوید:چه انتظار زیادی! کنت بلاکارد هم برایش بیشتر توضیح می دهد و می پرسد: آیا امکان دارد این کتاب را در کتابفروشی های طرف قرارداد خود توزیع کنی؟ اوهم نهایتا متقاعد می شود و برایش راه کارها را توضیح می دهد.
بلانکارد هم به محض رسیدن به شیکاگو با دوستش اسپنسر جانسون تماس می گیرد و جریان را شرح می دهد و از طریق همان نماینده فروش با کتابفروشی ها ارتباط برقرار می کند، بنابراین به محض خروج کتاب از چاپخانه، شانزده هزار جلد کتاب به فروش می رسد.
جالب است بدانید آنها حدود شش میلیون جلد از کتاب مدیر یک دقیقه ای را به فروش می رسانند و تقریبا به مدت سه سال کتابشان در ردیف پرفروش ترین کتابهای روزنامه نیویورک تایمز قرار می گیرد.
این است نیروی مثبت اندیشی…

جی۵ لاین . کام
منبع اصلی: کتاب سیری در کمال فردی

بازنویسی: سمیرا طاهری
بازنگری و انتشار: حمید توکلی کرمانی