نقش عاطفه مثبت بر تصمیم گیری

عاطفه مثبت همچنین خلّاقیت و انعطاف پذیری در حل مسئله و گفتوگو و نیز کارایی و دقت در تصمیم گیری و سایر شاخص های بهبود تفکر را افزایش می دهد. (کارنویل و ایزن، 1988; استرادا، ایزن و یونگ، 1997; استرادا، ایزن و یونگ، 1994; گرین و نویس، 1988; هِرت، ملتون، مک دونالد و هاراکیویز، 1996; ایزن، دایمن و نویکی، 1987; ایزن، جانسون، مرنر و رابینسون، 1985; ایزن و منیز، 1983; ایزن و نویک، 1991; لی و سترنتال، 1999)

این تأثیرات در طیف وسیعی از اقشار و جمعیت ها، از جوانان گرفته (گرین و نویس، 1988) تا پزشکان شاغل، که به کار تشخیصی می پردازند (استرادا و همکاران، 1994 و 1997) و در مطالعات مربوط به رفتار مصرف کننده (لی و سترنتال، 1999) و مطالعات مربوط به رفتار در سازمان ها مشاهده شده اند. (ستاو، ساتن و پلد، 1994) علاوه براین، مطالعات اخیر در زمینه سازگاری نشان می‌دهند که حتی وقتی مردم باید ]خود را[ با حوادث ناگوار سازگار کنند، عاطفه مثبت مفید بوده، سازگاری مؤثر را تسهیل می‌کند و از حالت‌دفاعی ]فرد[ می‌کاهد. (اسپینوال، 1988; آسپینوال و تیلور، 1997; تیلور و آسپینوال، 1996; تروپ و نتر، 1994، تروپ و پومرانتز، 1998.)

بنابراین، تحت شرایط فراوان، تأثیر احساسات مثبت ملایم بر تفکّر و تصمیم گیری نه تنها مهم و قابل توجه می نماید، بلکه تسهیل کننده بوده و روند تصمیم گیری و حل مسئله را بهبود می بخشد. چگونه می توان دو دیدگاه ـ ادراکات شهودی مردم و یافته های چنین مطالعاتی ـ را با یکدیگر تطبیق داد؟

اولا، احتمال داده می شود که به طور مثال، وقتی ما درباره احساساتی که بر اندیشیدن اثر می گذارند، فکر می کنیم، علاقه چندانی به عاطفه ملایم نداریم و بنابراین، کم اتفاق خواهد افتاد که تأثیر را به آن نسبت دهیم.

ثانیاً، ممکن است توجه ما به ویژه به احساسات مثبت ملایم و عام، غیرمحتمل باشد.

نتیجه اینکه اگر از مردم خواسته شود درباره اثرات ممکن احساس یا عاطفه بر فرایندهای تفکر بیندیشند، به احتمال زیاد، ابتدا بر حسب عاطفه قوی و احتمالا عاطفه منفی پاسخ دهند. مردم نمی توانند فوراً پی ببرند که احساسات مثبت، یعنی آن دسته از حالات مثبت ملایم، که مکرر آن ها را تجربه می کنند، بر فرایندهای تفکر اثر می گذارند.

علاوه بر این، تأثیر عاطفه مثبت معمولا تسهیل کننده است، ولی ما اغلب آن گونه که مطلوب است، اهمیت نتایج مثبت جریانات روزمرّه را درک نمی کنیم و به دنبال علل یا ارتباط آن ها نیستم، مگر آنکه اشتباهی رخ دهد یا مقدّمه کار خراب از کار درآید. (ویز، 1985) بنابراین، ممکن است ما متوجه اثرات تسهیل کننده احساسات مثبت نشویم، اما هر زمان که پی ببریم احساس شادی به قضاوت یا حل مسئله ضرر می رساند، ممکن است بیشتر توجه کنیم.

تمام این پدیده ها به احتمال زیاد، به سهل انگاری مردم نسبت به عاطفه مثبت، به عنوان یک عامل تسهیل کننده در تصمیم گیری و حل مسئله کمک می کنند. علاوه بر این، نتایج برخی از مطالعات چنین نشان می دهند که گاهی عاطفه مثبت، دست کم، در جریان حل مسئله یا اندیشیدن مداخله می نماید و به آن آسیب می رساند. (بلز، بوهنر، اسچوارز و ستراک، 1990; بودنهورن، کرامر و سومر، 1994، ماکی و ورتر، 1989، ملتون، 1995)

به هر حال، بیشتر تحقیقاتی که چنین تأثیراتی را گزارش می کنند به جای بیان آسیب کلی، از شرایط خاصی خبر می دهند که در آن شرایط، آسیب مشاهده شده است. علاوه بر این، بیشتر تحقیقاتی که تأثیر عاطفه مثبت را بر اندیشیدن بیان می کنند عملکرد غیر مفیدی را نیافته اند، بلکه در مقابل، از افزایش تفکر و قدرت حل مسئله، به صورتی قابل انعطاف تر و کلی تر خبر می دهند. بنابراین، یکی از وظایف مهم این است که تلاش کنیم عواملی را که در تعیین تأثیر عاطفه مثبت بر عملکرد نقش ایفا می کنند، شناسایی نماییم.

این مقاله یافته های مربوط به اثر عاطفه مثبت ملایم بر تفکر و تصمیم گیری را ارائه می دهد و فرایندهای آن و وضعیت هایی را که احتمالا در آن ها، چنین فرایندهایی مشاهده شده اند، بیان می کند. در این مقاله، بر تصمیم گیری و حل مسئله تأکید می گردد، اما برای اینکه تأثیر عاطفه بر تصمیمات درک شود، مفید خواهد بود که به اثر آن بر سازمان شناختی (شیوه ای که درباره مطلب فکر شده و به مطلب دیگر مرتبط گردیده است) و نیز به محرّک توجه شود; زیرا سازمان و محرّک (شامل اهداف فرد) در تصمیم گیری نقش حیاتی ایفا می کنند. (برنسورد، 1979; سیمونسن، 1989 و 1990; تورسکی و کاهنمن، 1981)

در حقیقت، برخی از دلایل مربوط به ناهماهنگی در بین تحقیقات، ممکن است به سایر اثرات عاطفه مثبت برگردد; مانند اثراتی که اکنون مشخص شده که به محرّک مورد انتظار و محرّک ذاتی مربوطند. برای بیان تمام این موضوعات در این مقاله، باید هر یک را به طور خلاصه ملاحظه کرد. امید است این مقاله، به آغاز حرکت برای اندیشیدن در این حوزه کمک کند، اگرچه نتواند جامع باشد یا بررسی تفصیلی همه ادبیات این حوزه به سرعت در حال رشد را فراهم کند. بنابراین، من با بحث «تأثیر عاطفه مثبت بر سازمان شناختی» مقاله را آغاز می کنم.

عاطفه مثبت، انعطاف پذیری و سازمان شناختی

آثار رو به رشدی که در این زمینه وجود دارند، نشان می دهند که عاطفه مثبت بر روشی که در آن، درباره محرّک ها یا ارتباط آن ها با سایر تفکرات ذهنی اندیشیده شده است، اثر می گذارد. برای مثال، تحقیقات نشان داده اند که مردم در عاطفه مثبتی که به هر طریق ساده‌ای در آن ها ایجاد شده است (مثلا، تماشای پنج دقیقه فیلم طنز، دریافت یک جعبه کوچک شیرینی، یا تداعی معانی با کلمات مثبت)، نسبت به یک مطلب خنثا تداعی بیشتر و متنوع تری دارند. (ایزن و همکاران، 1985) همچنین مردم در چنین شرایطی قادرند مطلب را با انعطاف بیشتری دسته بندی کرده، شیوه هایی را انتخاب کنند که از طریق آن ها، اعضای غیر نوعی (غیراصلی) دسته ها متناسب با سایر اعضای دسته لحاظ شوند. (ایزن و دابمن، 1984; کاهن و ایزن، 1993; ایزن، نیدنتال و کانتور، 1992) این شیوه برای موضوعات گوناگون در دسته های طبیعی مانند دسته هایی که از سوی راچ استفاده شده (1975; ایزن و دابمن، 1993) و نیز برای محصولاتی که دارای لذت ملایمی هستند، مانند مجموعه پفک ها و چیپس ها،  و برای انواع افراد در دسته های مثبت ـ و نه منفی ـ به کار می رود. (ایزن و همکاران، 1992) بنابراین، عاطفه مثبت مردم را قادر می سازد که شباهت های بیشتری در میان موضوعات مشاهده کنند.

همچنین مشخص شده است که اگر به طور خاص، از مردم خواسته شود بر تفاوت ها متمرکز شوند و شیوه هایی را بیابند که با آن ها موضوعات از یکدیگر تفاوت پیدا می کنند، کسانی که عاطفه مثبت در آن ها ایجاد شده است می توانند تفاوت آشکارتری را گزارش دهند (ایزن، 1987، ص 234; موری، سوجان، هرت و سوجان، 1990) این دو تحقیق را می توان با هم تفسیر کرد; یعنی ـ همان گونه که اشاره شد ـ عاطفه مثبت موجب انعطاف شناختی می گردد: مردمی که احساس شادی می کنند بیشتر می توانند در بین افکار تداعی ایجاد کنند و روابط متفاوت و متعدد موجود در میان محرّک ها را بیش از آنچه سایران در حالت احساسی خنثا انجام می دهند، ببینند.

ذکر این نکته مهم است که تأثیر احساسات مثبت بر فرایندهای تفکر و به ویژه بر نتایج حاصل از وظایف مقرّر شده (مانند قضاوت، رتبه بندی، تنظیم و دسته بندی) به ویژگی های وظیفه و شرایط و وضعیت بستگی دارد. با این وجود، تأثیر مشخص، قابل اسناد و قابل درک است. اگر خواسته شود قضاوت مشابهی در بین موضوعات صورت گیرد، مردم در وضعیت عاطفه مثبت، بیش از آنکه موضوعات را کنترل کنند، به شباهت بیشتر آن ها اشاره می کنند. اگر از آن ها خواسته شود تفاوت ها را در بین همان موضوعات بیابند، ممکن است به تفاوت بیشتری اشاره نمایند. همان گونه که بعدتر بیان خواهد شد، این امر آن گونه که به نظر می رسد، نه غیر عقلانی است و نه نتیجه جهت گیری یک پاسخ ساده.

فرایندی که زمینه این تأثیرات واقع می شود، آن گونه که از طریق یافته های تداعی کلمات گزارش شد (ایزن و همکاران، 1985)، ممکن است این باشد: کسانی که تجربه عاطفه مثبت دارند، می توانند به جزئیات بیشتری از اطلاعات دست یابند. بر این اساس، آن ها جهات گوناگون موضوعات را مشاهده می کنند و طبق تحقیقات گزارش شده، تداعی های بیشتر و متنوّع تری نسبت به آن ها دارند.

بنابراین، آن گونه که تورسکی (Tuersky) و گاتی (Gati) (1978) درباره دانش اطلاعات به طور کلی ـ نه اطلاعات عاطفی یا عاطفه تحریک شده بخصوص ـ توضیح دادند، زمینه ای که بر اساس وظیفه ایجاد شده (جستوجوی تفاوت ها به جای جستوجوی شباهت ها)، مشخص خواهد کرد که آیا این جزئیاتِ بیشتر (دانش بیشتر، در کتاب تورسکی و گاتی) ناشی از قضاوت درباره شباهت بیشتر است یا درباره تفاوت بیشتر. آن دو محقق دریافتند مردم، هر زمان که وظیفه مستلزم قضاوت مشابهت است، موضوعاتی را درجه بندی و انتخاب می‌کنند (ایالات متحده و اتحادیه شوروی) که فکر می کنند از سایر موضوعات (بولیوی و سیولون) به یکدیگر شبیه ترند، اما همان مردم هرگاه که وظیفه تمرکز توجه به تفاوت ها باشد، موضوعاتی را انتخاب می کنند که نسبت به دیگران دارای تفاوت بیشتری با یکدیگر باشند.

بنابراین، با بازگشت به وضعیت عاطفه، اگر مردم  در وضعیت های عاطفه مثبت اطلاعات بیشتری درباره مطالب یا تداعی بیشتری نسبت به آن داشته باشند، آن گاه انتظار می رود در مقایسه با گروه کنترل، به شباهت یا تفاوت درک شده بیشتری در میان موضوعات اشاره کنند، که البته این به زمینه ای بستگی دارد که در آن پرسش مطرح شده است.

ماهیت اطلاعات

زمینه دیگری که دقیقاً در میزان تأثیر عاطفه مثبت، مهم تلقّی می شود، ماهیت اطلاعات موردنظر، از جمله ظرفیت (استعداد)، است. بنابراین، نمی توان انتظار داشت که عاطفه مثبت بر دسته بندی تمام محرّک ها یا افزایش شباهت های درک شده آن ها به طور خودکار، اثر بگذارد. برای ترسیم این نکته، اجازه بدهید به بررسی نتایج یک تحقیق بپردازیم که کار بر روی تأثیر عاطفه بر دسته بندی کردن را تا حوزه دسته بندی افراد گسترش داده است. (ایزن و همکاران، 1992) در این تحقیق، از آزمودنی ها خواسته شده بود تا نمونه های غیر اصلی دسته های مثبت یا منفی مردم (مثلا، «مشروب فروش» به عنوان عضوی از دسته «افراد رشد یافته» و «نابغه» به عنوان عضوی از دسته منفی «افراد متزلزل») را اندازه گیری و تعیین درجه کنند، به گونه ای که در یک دسته قرار گیرند. در مقایسه با آزمودنی های تحت کنترل، آزمودنی های دارای عاطفه مثبت اعضایی را که حتی رابطه ضعیفی با دسته های مثبت داشتند به عنوان اعضای مناسب تر در آن دسته (مثبت) قرار دادند; یعنی کسانی که در وضعیت عاطفه مثبت بودند نسبت به آزمودنی های کنترل، «مشروب فروش» از دسته «افراد رشدیافته» را نمونه ای بهتر تعیین کردند، اما «نابغه» از دسته «مردم متزلزل» را نمونه بهتر تعیین نکردند. با توجه به نتایج تحقیقاتی که نشان می دهند عاطفه مثبت سبب اطلاعات مثبت در حافظه می شود و دست یابی به این اطلاعات و نیز به طیف گسترده تری از تداعی ها را آسان تر می سازد (ایزن و همکاران، 1985; تیسدال و فوگارتی، 1979)، کسانی که در وضعیت عاطفه مثبت قرار دارند احتمالا توانسته اند جنبه های مثبت تری از نوع نسبتاً بی طرف «مشروب فروش» را ببینند. به هر حال، در حالت عاطفی، هیچ انتظار نمی رفت که آن ها مشاهدات خود را از افراد «نابغه» به عنوان دسته ای کاملا منفی بیان کنند.

این عمل متقابلا اهمیت نوع اطلاعات را نسبت به کاری که از آزمودنی خواسته شده است، در تعیین تأثیر احساسات نشان می دهد. اگرچه فرض بر این است که یک فرایند اساسی (افزایش جزئیات) رخ می دهد، اما انتظار می رود این فرایند برای اطلاعات گوناگون، در وضعیتی که توصیف شد، متفاوت باشد; حتی برای وضعیت های گوناگون نیز متفاوت باشد (مانند: خطر در مقابل وضعیت های مطمئن); زیرا عاطفه مثبت به اطلاعات مثبت اشاره می کند و انتظار آن است که فرایند جزئی کردن برای تمام آزمودنی ها یا برای آزمودنی های دارای عاطفه مثبت، که با اطلاعات خنثا کار می کنند، با اطلاعات مثبت رخ دهد. (ر.ک. به: ایزن و همکاران، 1985.)

علاوه براین، ارائه منفی گونه اطلاعات جذب شده نیز اگرچه زیاد منفی باشند، ممکن است موجب شوند مردم با آن اطلاعات کاری نداشته باشند; و این تمایل می تواند در میان کسانی که در آن ها عاطفه مثبت تحریک شده و شاید در صدد بوده اند که آن حالت مثبت را نشان دهند، برجسته تر باشد. (ایران و سیموندر، 1978) این امر احتمالا به میزان حالت منفی موجود در اطلاعات، اهمیت کار و مانند آن، بستگی خواهد داشت. همچنین نشانگر این خواهد بود که اگر اطلاعات منفی بیش از اندازه بد باشند، ممکن است تا آنجا پیش بروند که انگیختگی عاطفه را از بین ببرند.

به هرحال (همان گونه که به طور کامل تر در بخش مربوط به «تصمیم گیری» بحث خواهد شد)، در یک قالب منفی، هرجا وظیفه، مردم را به تمرکز بر ضرر معنادار احتمالی یا سازگاری با وضعیت های دشوار ملزم می کند، شواهدی وجود دارند که مردم مستقیماً در یک حالت عاطفه مثبت، با آن وضعیت روبه رو می شوند و به آن می پردازند. برای مثال، در وضعیتی که قالب ضرر دارد، کسانی که در حالت عاطفه مثبت به سر می برند، مشخص شده است که به جای کنترل های لازم، بیشتر به ضرر فکر می کنند (ایزن و گیوا، 1987) و محافظه کارانه رفتار می نمایند تا خود را از خسارت حفظ کنند. (ایزن و گیوا، 1987; ایزن، نیگرن و آشبی، 1988; ایزن و سیموندز، 1978; نیگرن، ایزن، تیلور، و دولین، 1966). این کار، با اطلاعاتی سازگار است که نشان می دهند عاطفه مثبت سازگاری مؤثر را در وضعیت های منفی یا تنش زایی که لازم است با آن ها برخورد شود، ایجاد می کند (آسپین وال و تیلور، 1977) و مانع حالت تدافعی می شود. (تروپ و پومرانتز، 1998) در تحقیقاتی که در این زمینه انجام شدند (ایزن و همکاران، 1992)، هیچ چارچوب منفی (ضرر یا خطر) نسبت به وظیفه وجود نداشت. بنابراین، احتمالا چنین دشواری های اضافی انگیزشی و روش شناختی نیز در ادلّه و شواهد وجود نداشتند و تأثیر عاطفه مثبت به راحتی به اطلاعات منفی گسترش نیافتند; چنان که اغلب گسترش نمی یابند. نکته ای که مشخص شد این بود که استفاده از اطلاعات منفی در تحقیقات مربوط به تأثیر عاطفه مثبت، می تواند پیش بینی ها را پیچیده کند و با مشکل روبه رو نماید.

نکته روش شناختی هم در اینجا ارزشی ندارد. تعامل مشاهده شده در تحقیق طبقه بندی فرد (ایزن و همکاران، 1992)، بین عاطفه القایی و جاذبه اطلاعات نیز نشان می دهد که تأثیر عاطفه بر طبقه بندی کردن، تأثیری تصنّعی نیست یا شاخصِ فرایندهایی همچون جهت گیری پاسخ و تفکر غیرسیستمی، به طور کلی «تداعی های گسیخته» (اسچوارز و بِلس، 1991) یا دگرگونی در استعدادشناختی نیست; زیرا تعامل بین عاطفه و جاذبه طبقه نشان می دهد که عاطفه مثبت در مقایسه با گروه کنترل، بر طبقه بندی یک نوع اطلاعات (مثبت) تأثیر می گذارد، اما شیوه ای را که دیگر اطلاعات (منفی) بر اساس آن سامان دهی شده اند، تغییر نمی دهد. در مقابل، تفسیر دیگر ـ تأثیرات کلی، همچون بی دقتی، پردازش نامنظّم، تداعی های گسیخته، یا استعدادشناختی تقلیل یافته ـ منشأ تمام طبقه ها یا اطلاعات است و محرّک به طور مساوی محرّک عاطفی بودن خواهد شد.

بدین سان، بررسی تأثیر عاطفه مثبت بر روی ادراکات (مربوط به) شغل و رضایتمندی نیز نشان داد  مردمی که در آن ها عاطفه مثبت ایجاد شده بود، احساس کردند کار جالب (بلکه معناداری) که به عهده آن ها گذاشته شده بود، کاری است پرثمرتر و رضایت بخش تر. (کرایگر، بیلینگ، و ایزن، 1989) مجدداً این امر را می توان انعکاس و تأثیر توانایی (استعداد) بر روی بخش عاطفه مثبت آزمودنی ها دانست تا تداعی های مضاعف و جنبه های جذّاب هر چیز را مشاهده نمود. در عین حال، تعامل با نوع وظیفه، مجدداً نشان می دهد که پاسخگوی اثرات مشاهده شده فرایند بنیادی مربوط به جزئیات و اندیشیدن است، نه یک اثر تصنّعی مانند جهت گیری پاسخ، «دیدن اشیا از پشت شیشه های رنگی» یا پردازش نامنظم.

حل مسئله به صورت خلاّق

دسته دیگری از تحقیقات که تأثیر عاطفه را بر سازمان شناختی منعکس می کند ـ همان گونه که از انواع یافته های شرح داده شده در بالا انتظار می رفت ـ نشان می دهد که عاطفه مثبت پاسخ های خلّاق یا ابتکاری ایجاد می کند. (برای اطلاع دقیق، ر.ک: ایزن و همکاران، 1987; ایزن، 1999.) چنین پاسخی می تواند مستلزم انعطاف شناختی یا پاسخی باشد که قادر است اندیشه ها را به شیوه هایی نوین در کنار یکدیگر قرار دهد و با کارهایی همچون «مشکل شمع»2 (دانکر، 1945) و آزمون (وابسته های) تداعی های دور3 (مِدنیک، 1964) به انضمام تداعی های کلمه و طبقه بندی های قابل انعطاف ـ آن گونه که قبلا شرح داده شد ـ اندازه گیری شده است. این تحقیقات همچنین ثابت می کنند که عاطفه مثبت از عاطفه منفی و از «انگیختگی عاطفی» در افزایش انعطاف پذیری شناختی و خلاقیت، جداست. برای مثال، در تحقیقاتی که تأثیر عاطفه منفی را بررسی می کرد، آنجا که عاطفه از طریق وادار کردن آزمودنی ها به دیدن چند دقیقه از فیلم شب و تیرگی4 (فیلم مستند فرانسوی درباره اردوگاه های آلمانی های کشته شده در جنگ جهانی دوم) ایجاد شده بود، آن ها در این شرایط، بهتر از زمانی که در آزمون «تداعی دور» تحت کنترل قرار داشتند، عمل نکردند. همچنین آنجا که انگیختگی عاطفی با وادار کردن آزمودنی ها به بالا و پایین پریدن بر روی یک مانع شعلهور به مدت دو دقیقه ایجاد شده بود، به گونه ای که ضربان قلب آن ها تا 66 درصد افزایش پیدا کرد، شرکت کنندگان بهتر از زمانی که در آزمون تداعی های دور تحت کنترل قرار داشتند، عمل نکردند.

از لحاظ نظری، نباید انتظار داشت که انگیختگی موجب افزایش خلّاقیت شود; زیرا به نظر می رسد انگیختگی برعکس نوآوری، موجب می شود فرد از میان مجموعه پاسخ ها، راحت تر پاسخ غالب و اساسی را بیان کند. (برلین، 1967; ایستربوک، 1959; مالتین و زاجونک، 1968) با این وجود، با بررسی اثر انگیختگی، روشن شد مردم گاهی گمان می کنند که «انگیختگی» بخشی از عاطفه مثبت است که اثر احساسات مثبت را تسهیل می کند.

به هرحال، داده های این تحقیقات فرض بالا را تأیید نمی کنند (ایزن و همکاران، 1987; ایزن، 1990; ایزن و دابمن، 1984) علاوه بر این، مفهوم گیری های مکرّر از مفهوم «انگیختگی» نشان داده اند که این مفهوم نمی تواند یک ساختار یکپارچه باشد و ممکن است نیازمند بررسی از راه های گوناگون باشد. (لِی سی، 1967، 1975; نیس، 1990; ونابلز، 1984)

اخیراً انجام آزمون های مربوط به تأثیر احساسات مثبت بر روی حل مسئله به صورت خلّاق تا آنجا پیش رفته است که رسیدگی به کارهای روزمرّه را نیز شامل می شود. برای اینکه بررسی شود آیا دلیلی جود دارد که نشان دهد برای تلاش، انگیزش کلی، یا فعالیت ساده، می توان تفسیر دیگری ارائه داد (به عبارت دیگر، آیا آزمودنی های عاطفه مثبت واقعاً به سختی تلاش می کنند)، برای بیان این تفسیر جایگزین، در بعضی تحقیقات، ما تأثیر عاطفه مثبت را بر عملکرد دو نوع کار روزمرّه بررسی کردیم ـ خط کشیدن دور حرفa  در نامه هایی که تصادفاً تنظیم شده اند ـ همچنین بررسی تأثیر عاطفه بر حل مسئله به صورت خلّاق، ارائه شده از سوی آن دو کار (آزمون تداعی های دور و حل مسئله منطقی که قرار بود چیزی شبیه خلاّقیت علمی را ارائه دهد.) این بررسی ها تأثیر تسهیل کننده عاطفه مثبت بر آزمون تداعی های دور و حل مسئله منطقی را نشان دادند، اما تأثیر آن را بر سایر وظایف روزمرّه و بر اینکه عملکرد عاطفه مثبت و آزمودنی های کنترل شده فرقی نکردند، نشان نداد. این امر نشان می دهد که فقط افزایش انگیزش کلی علت بهبود عملکرد آزمودنی های دارای عاطفه مثبت در زمینه کارهای خلاّق نیست. تحقیق دیگری گزارش داده است که عاطفه مثبت می تواند فرایند انتقال را تسهیل کند و موجب بهبود نتایج در یک وضعیت مبادله ای منسجم گردد. (کارنوال و ایزن، 1986) کار مبادله منسجم کاری است که در آن، به خاطر رسیدن به توافق و سازگاری مطلوب، مردم باید در موضوعات گوناگون، که برای آن ها ارزش متفاوتی دارد و درباره چیزی که آن ها در آن مجادله دارند، به معاوضه بپردازند. به توافق رسیدن در زمینه چنین کاری، مستلزم دیدن امکانات، نواندیشی و استدلال همراه با انعطاف درباره این است که معاوضه چگونه ممکن است ایجاد شود. مصالحه آشکار یا تسلیم شدن ساده، پیامدهای رضایت بخشی به دنبال نخواهد داشت. (برای جزئیات بیشتر، ر.ک: پروت، 1983.)

در این تحقیق، مردمی که در وضعیت عاطفه مثبت رو در رو به مجادله می پرداختند، به طور معناداری احتمال قطع مذاکره شان نسبت به آزمودنی های وضعیت کنترل، ضعیف تر و احتمال رسیدنشان به توافق بیشتر بود، و توافق مطلوب ممکن را در آن وضعیت (عاطفه مثبت) به دست آوردند. همچنین احتمال اینکه آن ها در حین مذاکره، تاکتیک های پیشرفته ای به کار ببرند و احساس مسرّت بیشتری از جلسه را گزارش کنند، کم بود. (کارنوال و ایزن، 1986) آن ها بهتر از کنترل ها قادر بودند جدول مزدی را برای افراد تنظیم کنند (میزان سود هر جزء از توافق) که برای دو مذاکره کننده تفاوت داشت. نتایج تحقیق، این نظریه را، که عاطفه مثبت رویکرد حل مسئله را تسهیل می کند و توانایی افراد را برای جمع آوری اندیشه ها بهبود می بخشد و به جنبه های گوناگون وضعیت ها نسبت به یکدیگر می نگرد، تا به راه حل خوبی برای مسئله دست یابد، تأیید می کند. این نتایج همچنین گرایش یا توانایی بیشتر بخشی از مردم در حالتی از عاطفه مثبت در دیدن اشیا از منظر سایر افراد را نشان می دهد; توانایی که می تواند به «فرضیه دوپامین»5مربوط باشد.

بنابراین، به طور خلاصه، عاطفه مثبت ظاهراً بر شیوه هایی تأثیر می گذارد که در آن ها اطلاعات شناختی سامان دهی شده اند; و اندیشه ها در ذهن با یکدیگر مرتبطند. به ویژه مشخص شده است که (عاطفه مثبت) در بهترین وضعیت موجد جزئیات بیشتر در پاسخ به اطلاعات محرّک مثبت (اما نه منفی) یا خنثا است و سبب زمینه پربارتر می گردد و سپس انعطاف پذیری در تفکر را به وجود می آورد. این بدان معناست که در یک وظیفه محوّله (که به جذب اطلاعات از خنثا تا مثبت می پردازد) مادام که شخصی احساس خوشحالی می کند، باید انتظار اندیشه ها و پاسخ های نو، مستدل و منطقی داشته باشد. اشتباه است که فرض کنیم مردم در عاطفه مثبتی که ایجاد شده است، درباره اطلاعات تجربی، صرفاً به آن دسته از بحث ها و اندیشه هایی فکر خواهند کرد که از طریق تجربه فراهم شده اند. براساس تحقیقی که در اینجا ملاحظه شد، ما باید از مردم در وضعیت عاطفه مثبت انتظار داشته باشیم که درباره اطلاعات جزئی تر، گسترده تر، انعطاف پذیرتر، پاسخگوتر و با شیوه ای مثبت ـ که برای منفی یا ناقص نبودن اطلاعات فراهم شده است ـ فکر کنند.

در مورد اطلاعات منفی، پیش گویی رفتار مردم در حالتی از عاطفه مثبت، مشکل تر است. اگر دلیل روشنی برای تأکید بر اطلاعات منفی وجود نداشته باشد، ما نمی توانیم از مردم انتظار داشته باشیم در یک وضعیت عاطفه مثبت، اطلاعات منفی را بیش از کنترل ها جزئی کنند. در برخی امور (سازمان دهی، تداعی لغت)، این امر موجب پاسخ هایی از طرف آن ها خواهد شد که با پاسخ های مربوط به آزمودنی های کنترل تفاوت ندارند. (ایزن و همکاران، 1985 و 1992) در سایر کارها، انتظار داریم فعّالانه از دخالت های عاطفه مثبت در اطلاعات اجتناب کنند یا در صورت امکان، در این وضعیت احتیاط شود. این امر ممکن است بدان معنا باشد که آن ها ظاهراً به توانایی انجام کار لطمه زده، یا انجام کار را در مقایسه با کنترل ها کندتر می کنند. به هرحال، در وضعیت هایی که فرد نیاز دارد به مطلب منفی بپردازد، یا وضعیتی است که با انجام کار در آن وضعیت منفعت دراز مدتی عاید فرد می گردد، تحقیقات حاکی از آن هستند که مردم با عاطفه مثبت تلاش بیشتری از خود نشان خواهند داد و سازگاری را حتی با مطالب یا وضعیت های بحث انگیز افزایش داده اند. (آسپانیولی و تیلور، 1997; ایزن و گِوا، 1987; تروپ و پومرانتز، 1998) موضوعات مربوط به این تفاوت ها در دوبخش بعد، مورد بحث قرار می گیرند.

عاطفه مثبت و انگیزش

همه آنچه تاکنون شرح داده شد نشان می دهد که عاطفه مثبت ایجاد لذت می کند و کارهای بالقوّه لذّت بردنی را افزایش می دهد (کانوال و ایزن، 1986; کرایجر و همکاران، 1989); زیرا عقیده بر این است که عاطفه مثبت می تواند بر انگیزش کار تأثیر بگذارد (چون وظایف مهم تر دارای انگیزش بیشتر نیز هستند.) پیشتر به دو نوع از تأثیرات ممکن احساسات بر انگیزش اشاره شد: یکی تأثیر بر انگیزش کلی یا تلاش سخت تر; و دیگری تأثیر بر یک انگیزش خاص یا جهت تلاش (علاقه به رفتار کردن به گونه ای که حالت مثبت را نشان دهد.)

درباره انگیزش کلی، یادآوری می شود که همچون گذشته، هیچ نشانه ای دال بر اینکه عاطفه مثبت به سادگی تلاش در تمام امور (کارها) را افزایش می دهد، وجود ندارد. (ایزن و همکاران، 1993) علاوه بر این، تحقیقات دیگر، همچون تحقیقاتی که تأثیر عاطفه را بر روی خلّاقیت بررسی می کنند، از اثرات احساسات مثبتی خبر داده اند که با احساساتی که از انگیختگی صِرف ناشی می شوند، تفاوت دارند. (ایزن و همکاران، 1987) بنابراین، به نظر می رسد بررسی و تحقیق جنبه های خاص کارها و انگیزش های کار، که به وسیله احساسات مثبت تسهیل شده اند، اطمینان بخش تر است.

تحقیقات متعددی به این احتمال اشاره کرده اند که عاطفه مثبت می تواند انگیزه ای ایجاد کند تا حالت مثبت را نشان دهد. (ایزن و سیموندز، 1978; همچنین ر.ک: ایزن، 1987.) یکی از تحقیقات اخیر نشان می دهد ـ مثلا ـ مردم در عاطفه مثبتی که ایجاد شده بود، احتمال کمک کردنشان به بیگانه، آن گاه که کمک کردن به گونه ای برای آن ها ترسیم شده بود که تقریباً مطمئن بودند احساس افسردگی می کنند، نسبت به کنترل ها کمتر بود. (ایزن و سیموندز، 1978) این نتیجه برخلاف یافته هایی است که نشان می دهند به طور کلی، کسانی که احساس خوشحالی می کنند، احتمال کمک کردنشان به دیگران به مراتب بیشتر است. (کاتینگهام،1979; ایزن،1970; ایزن و لوین، 1972) بنابراین، نتیجه تحقیقاتی که توسط ایزن و سیموندز (1978) بیان شده بودند، نشان داد که عاطفه مثبت انگیزه ای ایجاد می کند که مانعِ از دست رفتن حالت مثبت می گردد. چنین انگیزه ای همچنین ممکن است به تنفّر نسبی آزمودنی های دارای عاطفه مثبت مربوط باشد که در رویدادهای خاص مشاهده شده است. (ایزن و گِوا، 1987; ایزن و همکاران، 1988; ایزن و پاتریک، 1983; نیگرن و همکاران، 1996) در بخش مربوط به «تصمیم گیری»، درباره این مطلب بیشتر بحث شده است.

به عنوان نتیجه این مقدّمه، کسانی که احساس خوشحالی می کنند ممکن است برای ممانعت از تلف شدن حالت عاطفه مثبت، علاقه مند باشند عناوین منفی تر را به زمان دیگری محوّل کنند. در نتیجه، عاطفه مثبت ممکن است بر پاسخ ها، انجام کار، یا پنهانی پاسخ و به گونه ای متفاوت، بر کارهایی که در آن ها مطلب منفی وجود دارد، تأثیر بگذارد.

به هرحال، نتایج تحقیقات متعدد نشان می دهند که نباید انتظار داشت انگیزه نسبت به حفظ عاطفه مثبت، در تأثیرات خود، به صورت خودکار عمل کند یا مطلق باشد و یا موجب بی ارادگی و جهت گیری غیرعقلانی گردد، یا موجب تحریف انگیزه های منفی یا وظایف شود. (ایزن و همکاران، 1985; ایزن و شالکر، 1982; اسکیفن بور، 1974) علاوه بر این، شواهد حاکی از آن هستند که عاطفه مثبت، صرف نظر از هدایت مردم به چشم پوشی یا دفاع متقابل، نیازمند اطلاعاتی منفی است که سازگاری فعّال را فراهم ساخته و موجب دفاع در مقابل وضعیت های مشکوکی خواهد شد که باید به آن ها بپردازد. (آسپینوال، 1998; آسپینوال و تیلور، 1997; تروپ و نتر، 1994; تروپ و پومرانتز، 1998) بنابراین، احتمالا به نظر می رسد که عاطفه مثبت، اندیشه مؤثری درباره حتی مطلب منفی ـ در صورتی که مفید یا ضروری باشد ـ ایجاد می کند، هرچند این نیز مردم را به کناره گیری از توجه به مطلب غیر مطلوب رهنمون می سازد. این نیز شیوه دیگری است که به وسیله آن عاطفه مثبت حل مسئله انعطاف پذیر را ایجاد می کند.

اگرچه من یادآوری کرده ام که عاطفه مثبت به سادگی، انگیزش کلی یا تلاش در زمینه تمام امور از طریق چیزی شبیه به انگیختگی کلی یا خلّاقیت را افزایش نمی دهد، اما تحقیق اخیر نشان می دهد که عاطفه مثبت می تواند بر فرایندهای شناختی، که به انگیزش احتمالی (مورد انتظار) مربوطند، تأثیر بگذارد.

در این شیوه، عاطفه مثبت ممکن است دست کم جنبه هایی از انگیزش را افزایش دهد (برای دریافت جزئیات بیشتر، ر.ک: کانفر 1990; وروم، 1964.) دو تحقیق اخیر، که تأثیر عاطفه مثبت بر اجزای ترکیب دهنده انگیزش مورد انتظار (احتمالی) را بیان می کنند، نشان داده اند که عاطفه مثبت اولا، می تواند این امید را افزایش دهد که تلاش، به بهبود انجام کارهای دَم دستی (نزدیک) منجر خواهد شد; ثانیاً، می تواند ارزش دریافتی از یک نتیجه را، خواه آن نتیجه برنده شدن یک بلیت بخت آزمایی باشد (تحقیق 1) یا کسب یک شغل (تحقیق 2)، افزایش دهد. عاطفه مثبت همچنین ارتباط مشهود بین عمل و نتیجه  را برای موفقیت در به دست آوردن یک شغل، و نه در برنده شدن بلیت بخت آزمایی، افزایش می دهد. (ارز، ایزن و پوردی، 1999.) این بدان معناست که برنده شدن یک بلیت بخت آزمایی نمی تواند تحت تأثیر تلاش یا عملکرد باشد. تحقیقات متعدد دیگری در سایر حوزه های پژوهش نیز یافته هایی موافق با آنچه شرح داده شد، گزارش می کنند. این تحقیقات نشان می دهند که عاطفه مثبت موجب افزایش لذت یا شادی ناشی از مطلب یا وضعیت نسبتاً مثبت می گردد (کرایگر، 1989) و به دو نوع دیگر انگیزه، که ظاهراً از جانب عاطفه مثبت ایجاد شده است، اشاره می کنند: 1. انگیزش درونی (ذاتی); 2. تنوع (جستوجوی انگیزش) در بین  سایر امور مناسب و لذت بخش.

برای مثال، یک دسته از تحقیقات نشان می دهد که عاطفه مثبت موجب جستوجوی متنوّع در میان محصولات قابل اطمینان و لذت بخش می گردد. (کاهن و ایزن، 1993) سه تحقیق گزارش کردند که مردم در عاطفه مثبتی که ایجاد شده بودند، در یک فرصت به دست آمده برای انتخاب چند غذا در دسته خوراکی ها (مانند سوپ یا خوراکی های مختصر)، بیشتر از گروه کنترل به تکاپو افتادند و مادام که رویداد ناخوشایندی پیش نیامد، یا چهره بالقوّه موضوعات آشکار نشده بود، تعداد خوراکی های بیشتری انتخاب کردند. برعکس، وقتی یک چهره منفی و نامناسب (غذای کم نمک که به خوش مزگی غدای معمولی نیست) برجسته و نمایان بود، تفاوتی بین افراد با عاطفه مثبت و گروه های کنترل در تنوع جستوجوها وجود نداشت و همه به دنبال خوراکی های خوش مزه بودند. بنابراین، شواهد حاکی از آن هستند که عاطفه مثبت موجب تسهیل در جستوجو می گردد; یعنی لذت بردن از تنوّع و امکانات وسیع تر. اما این امر زمانی است که وضعیت موجود شخص را به اندیشه درباره نتایج غیر مطلوب واندارد.

احتمال جالب دیگر ناشی از تلاش عاطفه بر انگیزش ـ که از نتایج سه تحقیق به دست آمده ـ این است که عاطفه مثبت ممکن است موجب انگیزش درونی گردد. (استرادا و همکاران، 1994; ایزن و ریو، 1992) در یک تحقیق، مردم در عاطفه مثبتی که در اثر گرفتن یک بسته کوچک شیرینی (به عنوان هدیه) ایجاد شده بود، نسبت به گروه کنترل، زمان بیشتری صرف انجام دادن کاری (حل یک جدول) کردند که اطمینان داشتند جالب تر از کاری است که با انجام آن، می توانند پول قرض بگیرند، اما اطمینان داشتند که کاری خسته کننده است و وقت کمی برای انجام آن خواهند داشت (پیدا کردن چند عدد خاص در یک زمان محدود از بین اعدادی که به صورت نامنظم در سه صفحه قرار داشتند.) بنابراین، مردم در وضعیت عاطفه مثبت، نسبت به وضعیت کنترل، به طور نسبی از سوی محرّک های خارجی (پول) کمتر متأثر هستند و بیشتر تحت تأثیر محرّک درونی قرار دارند. (علاقه به کار) آن ها همچنین علاقه ای بیش از گروه کنترل به حل جدول نشان دادند، که این نیز نشانه دیگری از انگیختگی درونی است. در این تحقیق، آزمودنی ها در انتخاب هر کاری که می خواستند انجام بدهند، آزاد بودند.

تحقیق دیگری که به دنبال این تحقیق انجام شد، از نظر مفهومی این یافته ها را تکرار کرد، اما همچنین نشان داد وقتی آزمودنی های با عاطفه مثبت دانستند که مجبورند کار خسته کننده را کامل کنند (اما این دفعه نه برای پول)، آن ها نیز مانند گروه کنترل، به انجام آن تمایل پیدا کردند. (ایزن، ریو، 1992)

این یافته ها مستقیماً مشاهدات اخیر را تأیید می کنند که عاطفه مثبت ایجاد لذت و خوشی می کند (به ویژه لذت از کاری که آزمودنی به آن علاقه دارد) و احتمال اشتغال به فعالیت هایی را که لذت بخش بوده اند یا انتظار می رود که سرگرم کننده باشند افزایش می دهد. این یافته ها همچنین با نتایجی سازگارند که نشان می دهند عاطفه مثبت، درکِ نسبت به افزایش کار و رضایتمندی از شغل های مورد علاقه را افزایش داده است. (کرایجر و همکاران، 1989) همزمان، این یافته ها نشان می دهند که مردم در وضعیت عاطفه مثبت، اگر احساس کنند که باید بعضی کارها را انجام دهند یا منفعت بالقوّه ای در انجام این کارها وجود دارد، خسته کنندگی و ناخوشایندی یا سختی کار، موجب اجتناب آن ها از انجام آن نخواهد شد. کسانی که احساس خوبی دارند، کارهای خوشایند را ترجیح می دهند و از انجام آن ها لذّت می برند. به هرحال، نسبت به آزمودنی های کنترل، آن ها از کارهایی که مطلوبیت کمی دارند، شانه خالی نمی کنند، غیرعقلانی به دفاع متقابل نمی پردازند، یا غیر مسئولانه انجام آن ها را رد نمی کنند.

دسته دیگری از تحقیقات که تأثیر عاطفه مثبت بر تصمیم گیری پزشکان ر

/ 0 نظر / 6 بازدید